|
شبهای من همه در تنهایی و بی کسی سر شد اما اگر روزی کسی را در بر گرفتی به یاد تنهایی شبهای باش من به همه گفتم که تنها نیستم تا کسی جای تو به خلوتم راه نیابد کاش هیچ کس نفهمد که دروغ می گویم اما کاش تو حرفم را باور نکنی نکته:این نوشته رو پاییز پارسال نوشته بودم. زمانی که خبر از هیچی نداشتم. اما تو بلاگ نذاشتم. اما شاید حالا وقتش باشه..!! راستی فکر می کنم عمر این بلاگ داره تموم میشه. با اینکه خیلی دوسش دارم. اما اگر اخرین نفر بخونتش.فرداش این بلاگ می میره..!! + نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387 21:52 توسط میراد |
چشمانم را بسوزانید درد من ندیدن نیست دردم با چشم بسته دیدن است دیدن مردمی که با چشم باز هم نمی بینند کاش کور بودم تا کوری را نمیدیدم نکته:کاش کوری مسری میشد.تا مثل مردم کتاب ساراماگوزا.همه کور می شدیم. در نهایت عدالت. + نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387 20:41 توسط میراد |
بار دیگر بوی تو وقت آشامیدنت بار دیگر درد من رنج ذره ذره کشتنت بار دیگر بی طاقتی درد های بی کسی بار دیگر بی بهار تا لحظه های رفتنم باری بر دوش منست آن نگاه بی گناه بار دیگر رو سیاه از روی سپید بی گناه این بار دلگیر از خدا از بخت سیاه هر دو تا نکته: از اینکه دیر آپ می کنم شرمنده.خیلی سرم شلوغه.دلم برای دوست های خوب بلاگم تنگ شده بود.. + نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 13:18 توسط میراد |
چه زجری است بر آن کس که محکوم است محکوم و معتقد معتقد به حکم اعدامش طعم تلخ زندگی را چشاندن + نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 17:39 توسط میراد |
دلم لرزید از دیدنش بر لبانم بوسه اش آبی داد این تشنه خاک را آه ، لمس بدنش آه ، رگهای خشک بدنم بار دگر طغیان کرد + نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 3:44 توسط میراد |
چه پاک به دنیا آمدم و چه ساده هر روز و هر شب چرکین تر از دیروز و دیشب شدم پس تولدم چیزی جز یاداوری پاکی از دست رفته ام نیست وه چه جشن با شکوهی است این روز شوم
+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 4:0 توسط میراد |
چه ساده بودم که گمان می کردم به دورم می گردند آنها که مرا دور می زدند + نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387 17:5 توسط میراد |
سالها می گذرد و من هنوز نوش دارو ننوشیده ام شاید از جان سختی من است شاید از خوش خیالی من است اما هنوز چشم براهم تا نوش داروی لبانت را بنوشم + نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387 1:31 توسط میراد |
و بهار آمد با دلی پر امید با دستانی پر توان برای آغاز سال پیش سالی بد برایم بود اما چه کسی می داند شاید حکمتی بود برای رشد من از درون و اکنون همگام با بهار خدایا دستم بگیر برای هر آنچه که تو مصلحت می دانی نکته: سال نو بر همه کسانی که در شب های خسته پاییز و زمستان همیارم بودن مبارک. + نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387 1:2 توسط میراد |
نه اینکه نای نوشتن نیست سردرگمی از چه و چگونه نوشتن است هزار فکر را باید چگونه نوشت هزار حرف را باید چگونه نگاشت در یک آن به هزار چیز اندیشدن می دانی چیست؟ پس بیاموزم چگونه باید نوشت هزار حرف نگفته ام را + نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386 4:49 توسط میراد |
همسایه ات شدم چند گامی بیش بین ما فاصله نیست هنگام خواب بازدم نفست را در اتاقم احساس خواهم کرد و هنگام صبح طنین صدایت را خواهم شنید و این شهر چه کوچک است و این کوچه ها چه ساده به یکدیگر می رسند کاش نمک زخمت نبودم ای تک مرحم زخمم نکته: گاهی اوقات آدم تو کار روزگار می مونه. خیلی راحت همسایه شدیم.!! + نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386 1:36 توسط میراد |
سفید را از همه ی رنگها بیشتر دوست داشتی و ماه را امشب تو نیستی اما همه ی شبهای من مهتابیست تو در همه ی شبهای من ماه کاملی سفید و پاک مثل تو بی گناه سیاه و تاریک مثل من گناهکار + نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386 4:23 توسط میراد |
هوس هوسی از بازگشت تردیدی در هر دو تلنگر با اندک تلنگری این قرنتینه فرو می ریزد هراس هراسی از ابتلا ابتلا به آنچه بسختی کمرنگ شد و حدیث رفتن قیامی خاموش برای منع من نکته1: نوع نگارش من طوری که سعی میکنم به گونه ای بنویسم که برای خواننده آزاد نیز داری مفهوم باشه.اما وقتی نوشته خودم رو خوندم خیلی راخت متوجه شدم.که زیاد متن شفافی نیست و مبهمه.من رو ببخشید.گاهی آدمها نیاز دارن که فقط واسه دل خودشون بگن.. + نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386 3:51 توسط میراد |
ورق زدیم تمام آن روزها را تمام آن حرفها را یادم بود یادش بود و هنوز همان بود دلخسته از غم من و ساده حرف زد از آنچه برایش ساده نبود و چه قوی بود حسی که سالی تمام روزها و شب ها خاک بر رویش ریختیم و چه مظلومانه یاد گرفته بود که برای هم نیستیم و چه راحت گفت دوستم دارد و چه راحت تر گفتم دوستش دارم نکته1: شاید یک اشتباه بود اما احساس سبکی می کنم و او دلگیر از قصد رفتنم + نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386 3:31 توسط میراد |
ماهها سکون هنوز به دوران حبس خود پایان نداده ام آیا فردا زندگیم آغاز خواهد شد؟ آیا تابوت زندگیم را نبش قبر خواهم کرد؟ آیا باز نفس کشیدنم را باور خواهم کرد؟ آیا باز با آبنباتی لبانم شیرین خواهد شد؟ آیا باز عاشق کسی خواهم شد که آدامسش را با من نصف کند؟ و هزاران آیا و سوال دیگر و آخر از همه آیا جواب سوالم را فردا خواهم گرفت؟؟ + نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 5:30 توسط میراد |
من هر شب بدین امید خوابیده ام که نظاره گر طلوع باشم وه، چه خیال باطلی هر بار که بر خواسته ام جز غروب ندیده ام پس با خود عهد بستم بیدار بمانم تا طلوع تا صبح… من سالهاست که بیدارم اما... کسی زمان طلوع را می داند..؟ + نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386 3:37 توسط میراد |
مدتی ایست بی دلیل زنده ام بی تشنگی می نوشم بی ستاره شب می شوم بی سحر روز و بی هراس هر روز و هر شب می میرم + نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386 5:11 توسط میراد |
دیگر دلیلی بر پاک بودن نیست پاک برای چه؟ دیگر دلیلی بر حرمت نیست حرمت برای چه؟ راه رسیدن به لبها کوتاه است صبر هم برای رسیدن اندک تهی از هر گونه باور دلیلی بر حجاب نیست آغوش های گرم و آتشین حرمت سرما و سکوت را شکست نفرین، نفرین بر کسی که برای اولین بار باورش را شکست و آنرا به دیگران آموخت + نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386 6:37 توسط میراد |
بر سر دو راهی مانده ام بین بافتن و شکافتن باز باید ببافم یا هر چه را که بافتم، بشکافم بین ماندن و رفتن کاش کاش، دو راهی زندگی ام اینچنین مه آلود نبود کاش کسی راه به من نشان می داد کاش کسی چراغی بمن می داد کاش کسی با من بود کاش کسی بود کاش... نکته: می دونم زندگی پر از دو راهی،اما امیدوارم کسی تو دو راهی گیر نکنه + نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386 4:44 توسط میراد |
چرا کسی فکر نکرد سیبی که حوا به آدم داد سیب ترش بود یا سیب سرخ + نوشته شده در جمعه 14 دی1386 3:36 توسط میراد |
باز دیدیمش در یک روز سرد زمستانی و نگاهی تلخ و غم بار نگاهی پر از غبار ایام و مرور هزار باره همه چیز و دیگر هیچ + نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386 4:5 توسط میراد |
باور نمی کردم که با هم چه کردیم اما آن زمان که گناه برایم بی لذت شد به یاد آوردم که جان من بودی آرزویت را کشتم و بی خبر که آرزویت من بودم پس هر دو مردیم
+ نوشته شده در سه شنبه 4 دی1386 0:48 توسط میراد |
"قال ربکم ادعونى استجب لكم" غافر-60 "بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را" می خوانم تو را می خوانم تو را اجابت کن اجابت کن مرا می خوانم تو را اجابت کن مرا... نکته: می خوانم تو را اجابت کن مرا... + نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386 16:22 توسط میراد |
زمان به من می نگرد و می خندد که برای تو حرکت نمی کنم تو باید در برزخ بمانی به جرم کشتن زمان عاشقی و می بینم که مرا نمی بینی و نمی بینم که زمان باز هم به من می خندد + نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386 1:46 توسط میراد |
شاید باید رفت برای آخرین بار تلاشم را خواهم کرد اما اگر نشد صبر نخواهم کرد اگر این بار هم نشد می روم آخرین بار آخرین صبر و شاید آخرین روزها می روم نکته: هیچ وقت دوست نداشتم به جایی که کسی زبانم را نمی داند بروم.اما... + نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386 1:44 توسط میراد |
گرمای بخاری تعریف زمان را تعریف پاییز را زمستان و سرما را برای مورچه های کوچک خانه مان برد و تو تعریف زمان و شاید بهتر تعریف هر چه که مرا بگوید را بردی + نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386 2:35 توسط میراد |
دو سال گذشت و چه سریع گذشت اما از خاطر نخواهم برد که چه روز عجیبی بود روز دانشجو..!! اما من و تو آنروز هر چه بودیم دانشجو نبودیم 16 آذر روز خوبی بود و آنقدر بهایش سنگین که تمام 16 آذر ها مرا پس از آن آزار خواهند داد نکته1: یادمون باشه هیچ وقت لباس دو رو نپوشیم..!! نکته2: ما اون روز ها هنوز فارق التحصیل نشده بودیم. اما اصلا مثل دانشجو ها نبودیم و روزمون رو پاس نداشتیم..! + نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 3:4 توسط میراد |
شاید بهتر باشد که تنها باشیم تا در کثافتها بدنبال دوست بگردیم کاش در سیاره من هم تک گل سرخی بود تا همچون شازده کوچولو می شد عاشقش شد نکته: کرور ها سال است که گل ها خار می سازند و با وجود این کرور ها سال است که بره ها گل ها را می خورند.آنگاه هیچ مهم نیست که چرا گلها برای ساختن خارهایی که هیچ وقت به دردشان نمی خورند این قدر به خود زحمت می دهند... اگر من گلی را بشناسم که توی همه ی دنیا تک است و جز در اخترک من در هیچ جای دیگر پیدا نمی شود و ممکن است ... یعنی هیچ اهمیت ندارد؟-شازده کوچولو-آنتوان دوسنت اگزوپه ری
+ نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386 2:24 توسط میراد |
چقدر زود صبح میشه قبل از اینکه من از شب سیراب بشم چقدر عمر سکوت تو دنیای ما کوتاهه چقدر زود باید چشم هامون رو ببندیم چقدر زود باید بخوابیم!! + نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386 0:32 توسط میراد |
به پاتق با تشویش به جستجویم آمدی مرا نیافتی مغموم بازگشتی در زیر نگاههای سنگین دوستانت چه گذشت بر دل کوچکت وه که چه دیر آمدم و اکنون هر روز در پاتق به انتظارت اما می دانم که از در نخواهی آمد وه که چه سنگدل وه که چه بی رحم وه که چه دیر حتی برای افسوس + نوشته شده در شنبه 19 آبان1386 0:31 توسط میراد |
|
| ||||||